ღ شاهزاده ما "آرتین"ღ شاهزاده ما "آرتین"، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره
ღ شاهزاده ما "رادین"ღ شاهزاده ما "رادین"، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

ღ بهونه ی قشنگ ما برای زندگی ღ

داستان رویش پیچک عشقم

1393/4/24 14:28
699 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسرکم!

امروز آمده ام تا داستان رویش پیچک عشقی را برایت بازگو کنم که سالهاست

درخت تنومند مادرانه ام را در آغوش گرفته است ...

 

 چهار سالی بیش از میثاق ابدی ام با پدر مهربانت نمیگذشت که طلب داشتن آرتین کوچک و شیرینی 

چون تو در دلم زبانه کشید...مدت ها این طلب را چون رازی شیرین که با مرورش تمام 

قندهای دنیا در دلم آب میشد، پنهان داشتم...چرا که شک نداشتم هنوز آماده مادر شدن

نبودم...و اما راز عشق را چگونه می توان نهان کرد آنگاه که ماهیت عشق چون عطری است

که رایحه خوشش را نمیتوان پنهان کرد؟

عشقت سرک کشید در تمام زوایای زندگیم...نهال کوچکی که ناباورانه در دلم کاشتم 

به نام مهر مادری،بالید و ریشه دواند در جای جای هستی ام...دوستت داشتم مادرانه...

و تو نبودی که عشق مادرانه ام را نثارت کنم و من در تنگنای انتخاب میان" آمدنت" و یا 

"خوب آمدنت"...روزهای شلوغ  غربت در شهری دور،آیا از لیاقت مادریم

نمی کاست؟نمی دانم!هنوز نمی دانم که آیا این تعلل چهار ساله درست بود یا نه...اما 

می دانم که اگر دیر خواستیم آمدنت را ،جز برای خودت نبود...جز برای فراهم کردن مقدمات 

آرامش فکری و جسمی ات نبود...جز برای پدر و مادری خوب تر بودن نبود...

و اما عشق...

عشق که منطق را نمی شناسد!

آن هم عشق مادرانه!

و من نمی دانم کودکی که هنوز نیست چطور میتواند این گونه دل برباید  از مادری که 

تازه مادرشده است که نامه ها برای فرزندش بنویسد برای روزهای بودنش...

آری فرزندم!

نوشتن را برای تو از همان روزها آغاز کردم که فهمیدم هستی و من تنها در طلبت می سوختم...

"نامه هایی به فرزندم"  انتظار روزی را می کشند که چشمان نازنین تو نوازشگر کلماتشان 

باشد مرد کوچکم...

و تو آمدی....

آن حوضچه خونی که در آن چنگ آویختی برای هست شدن ، نه در بطن که در قلبم 

بودی پسرم...و از آن روز تا ابد قلبم جایگاه امن تو خواهد بود نازنینم...

و من زیباترین مثبت زندگیم را را دریافت کردم آن گاه که دعوت ما را

لبیک گفتی و قدم های کوچکت را بر چشمان اشکبارم گذاشتی تا مادر تو باشم و فرزند

من باشی...تو آن روز را به خاطر نخواهی آورد و شیرینی آن لحظه را نخواهی چشید

جز به آن روز که خود پدر شوی... و برای همه آنان که منتظرند و مشتاق این

لحظه شیرین را  آرزو میکنم...

و یکی از زیباترین دوران های زندگیم آن هنگام بود که وجودم مهمانسرای مهمان عزیزی 

بود که نور را برای  قلب تاریکم به ارمغان آورد...آن روزها که حس زیبای مادر شدن بیش

از پیش شاعرم کرده بود و آرزوی در آغوش کشیدنت برایم شده بود یک رویا...

هر چه لحظه وصال نزدیک تر، گلگونی چهره تبدار عاشق بیشتر...

آن روزها بود که دلم خواست تا مادرانه هایم را شریک شوم با آنها که سخت دوستشان

دارم و از من دورند...پدر و مادری مهربان که اکنون جز دوری از فرزندشان می بایست 

دوری از نوه نازنینشان را نیز تاب بیاورند...اقوام و خویشانی که همیشه دور بوده اند 

و اکنون دورتر و دل های مهربانشان همیشه با من است...دوستانی روشن تر از آب 

 و آیینه که وفاداری و مهر بی حدشان هماره یاور روزهای سخت من بوده و هست...

و اینگونه بود که پای گذاشتم در این دنیای مجازی برای نگاشتن حقیقتی بزرگ...

این کلبه کوچک مادرانه را بنا کردم برای ثبت عاشقانه های من و تو....

برای آن روزها که مهمان دلم بودی ...و این روزها که مهمان قلبم هستی تا ابد...

برای قلب عاشق من..

برای قلب کوچک تو...

برای آنروز که آمدی ...آن روز که نخستین بار خندیدی...نخستین بار که غلتیدی...

نخستین بار که نشستی ...که ایستادی...که گام برداشتی...که حرف زدی...

برای روزهایی که خواهند آمد...

آن روز که شکوفه شوی چون آن روز که به دنیا آمدی و جشن شکوفه ها بود...

آن روز که عرصه های علم  و معنویت را به زیر پا بکشانی...

برای آن روز که عاشق شوی...

که پدر شوی...

و بنگاری پدر بودنت را برای فرزندنت...

برای تمام این ها آمدم و خانه ای را بنا کردم از عشق...و برای تمام این ها 

خواهم نگاشت...

پسر کوچکم!

این را به تنها شاهزاده ی زندگیم،آرتین نازنینم تقدیم میکنم که برایم

هدیه ای به ارمغان آورد با شمیمی از بهشت و آن چیزی نبود جز :

"مهر مادری"....

پسندها (1)

نظرات (2)

Solmaz
28 تیر 93 20:35
واقعا زيبا بود
mah
10 آذر 93 13:36
big likeeeeeeeeee